در حال بارگذاری ...
0
سبد خرید شما خالیست!
می تواند برای مشاهده محصولات بیشتر به صفحات زیر بروید :
دختر شاطر (قسمت اول)

یک تیکه کاغذ پیدا کرد و با وسواس خاصی برایم نوشت. برای چندمین بار یادآوری کرد که یادت نرود! حداقل روزی هفت بار از روی آن بخون تا خدا در سختی ها کمکت کند. قبل از خواب بخوانی که خیلی بهتر است.

به کاغذی که  دستم داد خیره شدم. چقدر به ایمانش غبطه خوردم. چقدر حسرت آرامشش را داشتم. سجاده و مهر و نمازش که هیچ کدام از روی عادت نبود.

 قصه ای که بارها برایم تعریف کرده بود جلوی چشمم امد. همیشه اعتقاد داشتم رنج ها و ترسها  آدمها را به آغوش خدا هل می دهد. کسانی که براحتی ادعای بی خدایی می کنند شاید هیچ وقت نترسیده اند. شاید هیچ لحظه ای، مهر بی کسی و تنهایی روی پیشانی شان داغ نشده است.

دختر بچه ۴ ساله زیبا با چشمانی کشیده، لبهای کوچک سرخ رنگ، صورت بیضی، با پوست گندمگون و موهایی بلند و مشکی که خودش تا سالیان سال نمی دانست که زیباست. دخترک معصومی که از وقتی چشم باز کرد بی مهری روزگار را به جای شیر مادر چشید. او نمی دانست که  جدایی پدر و مادر یعنی چه؟ نمی دانست چرا مادری که هر از گاهی دزدکی سر و کله اش پیدا می شود و در آغوشش می کشد و قربان صدقه اش می رود چرا همیشه پیش او نیست؟ چرا مادری که حالا از جانش بیشتر دوستش دارد، در خانه اقا جانش زندگی نمی کند و چرا هر بار که دلش هوای مادر عزیز تر از جانش را می کند باید خفه خون بگیرد و صدایش در نیاید. تجربه عمر کوتاهش نشان می داد که حتی اگر زار بزند و مادرش را بخواهد هم نمی تواند دل بی رحم آقا را به رحم بیاورد.

خاطرات ۵۵ سال پیش مثل فیلمی دردناک در پس ذهنم بازسازی شد.

مادری که از دیدار تنها دختر کوچکش محروم مانده با کلی خواهش و تمنا و در غیاب شوهر سابق پا در خانه می گذارد. دخترک به آغوش مادرش پناه می برد. بوی مادر، آغوش گرمش، نفسی شفا بخش در تمام بی نفسی های زندگی با نامادری است. مادر را می بوید و می جوید. خودش را به چادر گل ریز مادرش می چسباند. اینبار تصمیم خود را گرفته و نمی خواهد باز از دستش بدهد. اما در تک تک چشمانی که این ماجرا را نظاره می کنند اضطرابی است که او آن را نمی فهمد.

نامادری با ترس به مادر می گوید باید بروی. اگر بفهمد مرا می کشد. لرزه بر تن مادر می افتد. راست می گفت باید برود. دخترک را از آغوشش جدا می کند. آخ مادر مگر می شود؟ او را بکشید اما از مادرش ،از نفسش، از همه دنیایش، جدا نکنید.

اشک از اعماق وجودش بر پهنه صورتش نقش می بندد. التماس چشمهایش فریاد می زند، مادر مرا هم با خود ببر. این سیاهچال بدون تو مرا می کشد. هر جا می روی یک وجب جا و لقمه نانی برای منم هست. هق هق دختر، دل مادر بخت برگشته را می سوزاند. رعشه ای بر تنش می افتد. همه جسارتش را در وجودش جمع می کند و چادر گل ریزش را سر می کند و دست دختر را میگیرد. دخترک با خوشحالی دمپایی های پلاستیکی قرمز رنگش را می پوشد و دست در دست مادر مهربانش به سمت کوچه حرکت می کند. روح دختر از کالبد سیاهچال خانه نامادری رها میشود. هوای خنک کوچه به صورت خندانش می خورد و نوید بهشتی همراه با مادرش را به او میدهد. فقط برویم مادر! هر جا که تو باشی. دور ترین جای ممکن از این خانه. برویم مادر! قول میدهم به همه حرفهایت گوش دهم. قول می دهم پله های خانه تو را برق بندازم. این کار را خوب بلدم. می توانم خانه ات را بارها و بارها جارو بکشم. اما همه این حرفها در گلویش خشکیدند.

سر کوچه که رسیدند قلبش به تپش افتاد. چرا مادر به طرف نانوایی می رود. وای نکند ...؟؟؟ پریشانی و ترس سر تا پای مادر و دختر  را فرا می گیرد. نزدیک نانوایی که می شوند مادر  به سختی قدم بر میدارد. چند زن و مرد زنبیل به دست، در صف انتظار نانی گرم و روغنی از دست شاطر هستند. پنجره کوچکی به داخل نانوایی برای تحویل نان تعبیه شده. مادر رویش را با چادرش محکم می گیرد و خودش را به پنجره می رساند. نمی خواهد ذلت و خواریش را آدمها ببینند. همه قدرتش را جمع می کند و با صدایی لرزان همسر سابقش را صدا می کند. آب دهانش را به زور قورت می دهد و با صدایی که از ته چاه بیرون می اید می پرسد: می توانم دخترم را امروز به خانه ام ببرم؟

دل دخترک گواهی خبرهای خوبی را نمی دهد. او می داند نباید به این نانوایی که شاطرش، پدر اوست می آمدند. اینجا خود جهنم است. وای مادر ! مادر مگر قرار نبود دورترین جایی که می شود مرا ببری؟ مرد با چشمانی سرخ شده از تنور به سمت زن بر میگردد. با دیدن زن و دختر، تمام کینه ای که به جنس مونث دارد در وجودش شعله می کشد. کسی چه میداند شاید آن زن و دختر بی پناه در نگاه شاطر، بسان همان خمیر بی ارزشی بود که می توانست با قدرت مردانه اش به هر شکلی که می خواهد درش آورد و با بی تفاوتی داخل تنوری بتپاند و منتظر بماند تا همان رنگی شود که او می خواهد! دخترک این کینه را کاملا می شناخت. دستهای کوچکش در دستان مادری که یارای ایستادن و گرفتن حقش را ندارد می لرزد. مادر، ای کاش کمی قوی تر بودی. ای کاش صاف می ایستادی و چشم در چشم شاطر می شدی و حقت را می گرفتی. کوچکترین حقت! دیدن پاره تنت! اما زهی خیال باطل...

 مرد غرشی کرد. مثل جن زده ها با چشمانی از حدقه بیرون آمده به قاب پنجره و دختر و زن سابقش خیره شد. صدای زن را اصلا نشنید! خمیر نان را به گوشه نانوایی پرتاب کرد و با قدمهای بلند از نانوایی بیرون دوید.  چیزی در درون دختر ترکید. قلبش بود که در دهانش می زد. لبهایش می لرزید. گوشهایش دیگر نمی شنید.

مردمی که در صف بودند به ماجرا نگاه می کردند. زنان خوشحال از اینکه جای آن زن مطلقه بدبخت نیستند و مردان، مست و پر غرور از اینهمه جذبه مردانه شاطر!  اما اصلا کسی بود که خودش را جای آن دخترک  بگذارد؟

مرد در چشم بر هم زدنی دست دخترک را از دست زن بینوا بیرون کشید. زن همه جسارتش را جمع کرد تا بار دیگر التماس کند شاید... مرد چشمهای از حدقه برآمده اش را به زن دوخت. چطور جرات کرده ؟! کله شاطر داغ و دهانش کف کرده بود. ضعیفه به خودش جرات داده از من چه بخواهد؟! نگاه آدمهای داخل صف قدرتی مازاد به او میداد که برتری خود را نسبت به همه زنهای عالم نشان دهد. رقص قدرت و برتری  نر بودنش در ذهن تو خالیش چنان او را بی رحم و بی منطق کرده بود  که سیلی محکمی را به صورت زن فرود آورد. زن به عقب پرت شد. دستانش را به دیوار گرفت که نیفتد. دخترک برای لحظه ای نفسش بند آمد. چقدر شاطر قوی تر از مادرم است. چرا آدمهای خوب قصه زندگی او ضعیف هستند؟  نمی دانست نگران مادرش باشد یا خودش! بغض دخترک  ترکید. با صدای بلند به هق هق افتاد. دستان کوچکش در دستان زبر و خشن پدر کشیده می شد. کسی نیست که مادرم را نجات دهد؟ کسی نیست مرا نجات دهد؟ چرا کسی به من کمک نمی کند؟ در ذهن کوچکش تنها یک اندیشه جولان می داد. ترس از شاطر! او اگر مادرم را نکشد، حتما مرا می کشد. زن بخت برگشته برای آبروریزی کمتر سکوت کرد. چادرش را روی صورت سرخش کشید، دمش را روی کولش گذاشت و رفت. حتی به هق هقهای دخترش نگاه هم نکرد. مادر نرو. پس من چی؟ مرا به که می سپاری مادر؟

مرد خشمگین همچنان که زیر لب فحش می داد دست دختر را پشت سرش کشید و داخل نانوایی برد. طاقچه ای بالای تنور بود. دخترک را مثل خمیری که خوب ورز نیامده روی طاقچه پرت کرد. با صدایی شبیه فریاد برای دختر بچه خط و نشان می کشید که او را می برد و لب باغچه سرش را گوش تا گوش می برد. ته گریه چه می تواند باشد؟ ترس چه معنا و مفهومی دارد؟ زبانش بند آمده بود. حتی نمی توانست بگوید اقا جان ببخشید. اشتباه من فقط این بود که مادرم را می خواستم. اقا جان ببخشید که تمام گناه من این بود که تو مادرم را طلاق دادی. اقا جان ببخشید که گناه من این بود که در این روزگار کسی حق من را نمی دهد. حق داشتن آغوش گرم مادر. حق زندگی کردن بدون ترس. بدون اضطراب از تحقیر شدن. بدون تهدید  از بریده شدن سر.

دمپایی قرمز رنگش از پایش درآمده بود و گوشه نانوایی افتاده بود. قرار بود  با همان دمپایی ها به بهشت برود. اما اینجا خود جهنم بود.

***

 کاغذ را در دستم محکم گرفتم و خیالش را راحت کردم که حتما می خوانم. آن هم ۷ بار قبل از خواب!

 

نویسنده : اکرم رمضانی نژاد

اردیبهشت ۹۹

 

مشاوره و پشتیبانی