در حال بارگذاری ...
0
سبد خرید شما خالیست!
می تواند برای مشاهده محصولات بیشتر به صفحات زیر بروید :
دختر شاطر (قسمت دوم)

زهرا! زهرا! هستی؟ آب رو گذاشتم جوش اومد. زود بگو بعدش چیکار کنم؟

دختر از پنجره راهرو تا کمر خم شده بود تا تنها دوستش زهرا از پایین به او بگوید برای دم کردن برنج چکار باید بکند. زهرا همسایه طبقه پایین آنها بود. او از مادرش می پرسید و قدم به قدم به دختر می گفت.

پسر عمه سرزده به خانه شان آمده بود و او باید ناهار می پخت و پذیرایی می کرد. آبجی با بچه هایش همگی به خانه خواهرش رفته بودند. از شانس بد  فاضلاب ظرفشویی هم گرفته بود و شده بود قوز بالا قوز.

مادر دختر از وقتی دختر زبان باز کرده بود به او یاد داد زن بابا را آبجی صدا کند. شاید خواسته بود از همان ابتدا سهم خود را از سرنوشت این دختر برای خود کنار بگذارد. مادری سهم او بود نه زن بابا. ولی الان وقتی که خواستگاری به خانه آنها آمده بود نه از مادر خبری بود نه از زن بابا.

پسر عمه بیش از دو سه بار دخترک رو ندیده بود و یک دل نه صد دل عاشقش شده بود. مگر می شد دختری به آن زیبایی را دید و خاطر خواهش نشد. چشم همه فامیل به دنبالش بود. روزی که از زن دایی شنید قرار شده به پسری که مغازه دایی را خریده شوهرش بدهند، از وسط سربازی بی خبر به تهران برگشت و یکراست به خانه دایی رفت تا دختر مورد علاقه اش را خواستگاری کند و شانسش را برای آخرین بار امتحان کند.

پسر عمه و شاطر در سکوتی کشدار در هال نشسته بودند. دختر مجبور بود تنهایی از پس این خواستگاری غافلگیرانه بر بیاید. ای کاش مامان پیشش بود...

از وقتی شاطر جلوی مردم زده بود توی گوش مامان، دیدارهای یواشکی او هم کم و کمتر شده بود. این اواخر هم مامان سرش را به دختر و پسری که از شوهر جدیدش داشت سرگرم کرده و کم کم از یادش می رفت دختری هم از شاطر، شوهر قبلی اش دارد.

دختر به تلخی این حقیقت را فهمیده بود که باید مادرش را فراموش کند. چه روزهایی که التماس آقا را کرده بود که مادرش را ببیند. اما آقا عربده هایی سرش کشیده بود که دخترک دیگر حرفی از مادرش نیاورد. آبجی هم دیگر مثل قبل نبود. خواهر و برادرهای ناتنی اش هم فهمیده بودند که مادر او کس دیگری است و می دانستند که او با آنها فرق می کند و از دختر فاصله می گرفتند. دختر افسوس می خورد که ای کاش نمی دانستم مادر من کس دیگری است. ای کاش فرقی بین من و بقیه نبود. بغضی همیشگی از خاطره مادر آزارش می داد که هرچه سنش بیشتر میشد از سنگینی این بغض کاسته نمی شد.

سالها بود که اجازه تحصیل را هم به او نداده بودند. تنها همدمش مجله ای قدیمی بود که نمی دانست چطور سر از خانه آنها در آورده است.

بارها مجله ی قدیمی را ورق زده بود و خط به خط  خوانده بود. صفحه به صفحه به عکس آدمهای شاد و خندان مجله نگاه می کرد و با حسرت مجله را در هفت سوراخ قایم می کرد مبادا کسی پیدایش کند. همه مطالبش را حفظ شده بود. ای کاش می شد مجله های جدیدتری داشتم. ای کاش می شد سهمی از رهایی زنان داخل مجله نصیب من می شد. دلش می خواست از مادر زهره بافتنی یاد بگیرد اما حق نداشت از خانه بیرون برود. روزهایی که حوصله اش سر می رفت، دستمال را بر می داشت و پله های خانه را برق می انداخت. همیشه دوست داشت آبجی کمی به او محل بگذارد. کمی دوستش داشته باشد. حتی روسری که دایی جانش برایش آورده بود را به آبجی داده بود شاید به او لبخند بزند.

 آبجی زنی درشت هیکل از روستایی دور بود که شاطر بعد از شکستی که در ازدواج اولش خورد به سراغ او رفت و به خانه خود آورد. زنی بی سواد و مرموز که در ظاهر در برابر شاطر چیزی جز عروسکی فرمانبردار نبود. همان چیزی که شاطر می خواست. آبجی هیچ احساسی نداشت. کسی از نگاهش نمی توانست بفهمد الان خوشحال است یا ناراحت. زنی بود مثل هزاران زنی که سرکوب شده بود و برگ برنده اش به عنوان یک زن این بود که سیاستمدارانه احساساتش را بروز ندهد. درست مثل یک ربات. حالا او هم در سنی پایین پرت شده بود وسط زندگی مردی قلدر که بچه ای از زن اولش داشت. دختری که زیباتر و باهوشتر از بچه های خودش بود و به طور کاملا محسوسی متفاوت بود. دختری که خانواده مادرش گاه وبیگاه برایش هدیه می فرستادند. پارسال عید دایی دختر برایش آویز طلا خرید. چیزی که آبجی در خواب هم نمی دید. حس حسادت شاید هم کینه ای بی دلیل به این دختر در وجود آبجی شعله می کشید. او نامادری بود که نمی توانست نامادری بودن خود را عیان کند. شاطر مثل عقابی تیز دندان حواسش به بچه هایش بود. آبجی باید با پنبه سر می برید. سعی می کرد دختر را ندید بگیرد. تفاوتش را با خود و دخترانش را به روی خودش نیاورد. اما مگر می شد. سکوت و حرف نزدن با دختر تنها انتقامی بود که می توانست از روزگار و از شاطر بگیرد. سکوتی کشنده و کشدار که در خانه شاطر همیشه جولان می داد. بچه های آبجی هم به این سکوت عادت کرده بودند. طبق قانون نانوشته ای به دختر که می رسیدند لال می شدند. انگار او وجود خارجی ندارد. بخصوص وقتی دختر کادو های گران قیمت از دایی اش می گرفت و حسرت به دل بقیه می انداخت. تنها انتقام بابت اینهمه فرق، فاصله ای بود که با محل ندادن و حرف نزدن با او بوجود می آمد و روز به روز این فاصله بیشتر می شد.

آبجی دیگر فهمیده بود چگونه در زندگی اش نقش بازی کند که صدای شاطر در نیاید و همچنان بتواند اسب مراد خود را بتازاند. حالا که دختر به سن شوهر کردن رسیده بود، پسر عمه اش او را می خواست. پسر عمه آینده دار و تحصیل کرده ای که عاشقش بود. نباید می گذاشت این اتفاق بیفتد. نباید می گذاشت....

چند قطره از آب برنج روی دست دختر ریخت و دستش را سوزاند.

 ـ  اخ مادر کجایی؟ دختر نمی دانست چگونه این حجم از تنهایی را به دوش بکشد. الان حتما مامان بی وفایش،خوش و خرم موهای آن یکی دخترش را می بافد. مامان نیستی که ببینی این موهای بلند کلافه ام کرده. مامان نیستی که ببینی این دختر که زاییدی و رفتی دیگر به بلوغ رسیده و نیاز به مادری دارد که راه و چاه بزرگ شدن را یادش بدهد.

دختر هول شده بود و از این سوی آشپزخانه به آن سو می رفت. دختر پانزده ساله تجربه چندانی از غذا درست کردن نداشت. آنقدر در آن خانه حس غریبی موج می زد که حتی برای یادگیری آشپزی باید دست به دامن مادر زهرا دختر همسایه اشان می شد. همه وسواسش رو گذاشته بود که بهترین غذایی که می تواند را برای پسر عمه آماده کند. حتما عمه خوشش می آمد و از داشتن همچین عروسی به خودش می بالید. غرق در این افکار بود و برنج را هم می زد. 

ـ اصلا برای چی آمدند خواستگاری من؟ اینهمه دختر خوشگل. چرا منی که ... به سرعت کفگیر را زمین گذاشت و جلوی آینه ی رنگ و رو رفته کنار در آشپزخانه رفت. روسری اش را درست کرد و دوباره به خودش خیره شد. چشمهای مشکی کشیده، مژه های بلند. دماغ استخوانی باریک و لبهای گوشتی کوچک با گونه های پر. موهای مشکی پرپشت که تا کمر می رسید و کسی نبود برایش ببافد. یعنی از چی من خوشش اومده؟ من که هیچ چیز جذابی توی این آینه نمی بینم. غرق در قیافه اش بود و داشت عیب روی خودش می گذاشت که یکهو یاد برنج افتاد. سریع به دادش رسید. آب برنج را داخل کتری ریخت و با هر زحمتی بود آن را دم کرد. کارش که تمام شد باز  در رویا فرو رفت...

پسر عمه! می شود شوهر من! آره بد نیست. خوب هم هست. عمه ی مهربان من، مادر شوهر خوبی میشود. می توانم وقتی رفتم خانه ی آنها مجلات بیشتری بخرم و بخوانم. شاید کلاس بافتنی هم اجازه بدهند که بروم. مامانم هم حتما می تواند به من سر بزند. خانه دایی ام هم می توانم بروم.

قند در دلش آب شد. باید شوهر می کرد. باید از این خانه و تاریکی هایش فرار می کرد. باید آزاد می شد. حرفهای شاطر در مغزش رژه می رفتند که دختر باید زود شوهر کند. دختر زیادی در خانه بماند بوی گند همه جا را بر می دارد. دختر مال مردم است. باید برود...دست دختر را باید گذاشت در دست صاحبش و گفت به سلامت!

ناگهان صدای شبیه به فریاد آقا جانش از جا پراندش. ـ گیزیم چایی را چرا نمی آوری؟

این قلب لعنتی و تاپ و توپ بی موقعش مگر می گذاشت حواسش را به کارش جمع کند. چای را دم کرد و با هر زحمتی بود در استکانها ریخت. چادرش را سر کرد. برای آخرین بار به آینه رنگ و رو رفته کوچک آشپزخانه نگاه کرد. از خودش بدش می آمد. ای کاش کمی زیبا تر بود. به زحمت سینی چای را به هال برد. چای را که تعارف کرد، خواست به آشپزخانه برگردد که شاطر با تحکمی همیشگی از او خواست که کنارش بنشیند.

سر دختر گلوله ای آتشین شد. صدای قلبش را به وضوح می شنید. در عمر کوتاهش هیچ وقت کنار پسری جوان ننشسته بود. قوز کرده بود که مبادا برجستگی های تنش را پسرعمه ببیند. صدایش در گلو خفه شده بود و نمی دانست با دستهایش چه کند. گوشه چادرش را گرفت و با لبه چادرش بازی کرد. سرش را پایین انداخت و جرات نگاه کردن به پسر عمه و یا اقا جانش را نداشت. درست مثل گنهکاری که او را برای قصاص به محل اجرای حکم برده اند. گناهی نکرده ولی نابخشودنی...

شاطر دختر را جوری بار آورده بود که هر کس به خواستگاری آمد، با غرور دختر آفتاب و مهتاب ندیده و رامش را تقدیم کند.  بعدش دیگر هر اتفاقی می افتاد مهم نبود. پدر خدا بیامرزش هم همین طوری دختر بزرگ کرده بود. خودش هم همینطوری زن گرفته بود. نسل اندر نسل رویه همین بود. دختر امانت است باید صحیح و سالم تحویل شوهر داد. شاطر حالا می دانست خواهرش، دختر بزرگش را می خواهد. زیباترین دخترش را...

پسر عمه نگاهی زیر زیرکی به دختر دایی انداخت. اندام کشیده و صورت ظریف دختر از زیر چادر هوش از سرش برده بود. این دختر مال من است...

شاطر با دقت دختر و پسر را می پایید. لذت می برد از جوی که راه انداخته بود. ترس و شرم در فضای خانه کوچک شاطر حکمرانی می کرد. شاطر از ابهت خود لذت می برد و از چلاندن آدمهایی که کارشان به او گره می خورد سرمست می شد. حالا این پسر خواهرش کارش به او گیر کرده بود. کلاه شاپویش را روی سرش گذاشت. نگاه سنگینی به پسر جوان که با لباس ارتشی یکراست به خانه اش آمده بود انداخت. دستش را به پشت پسر کوبید و با صدایی که سنگینی خاصی داشت گفت بخور اوقلان. چای سرد شد.

پسر عمه خود را عاشق دختر دایی می دانست. از همان بار اول که او را پشت در اتاق یواشکی دیده بود عاشقش شده بود. مادرش هم سلیقه اش را ستوده بود. باید حرفش را میزد. باید نمی گذاشت او را به پسر مغازه دار شوهر دهند. به پشتی تکیه داد و پاهایش را چهار زانو جمع کرد و چایی را برداشت. چای دختری که عاشقش بود حتما طعمی متفاوت می داد. یک قلوپ خورد و مکث کرد تا لذت چای از دست معشوق را با همه وجودش بچشد. همان قلوپ اول کافی بود که در جا مسخ شود. تلخی بی سابقه ای تمام وجودش را فرا گرفت. تلخی شبیه به این که بگویند این دختر مال تو نیست. لال بود لال تر شد. در گوشش سوتی ممتد به صدا در آمد. برای چند ثانیه از جهان پر از ترسی که دایی اش ساخته بود به دنیایی دیگر رفت و برگشت. سرش را انداخت پایین تا شکسته شدنش را حداقل دختر دایی نبیند.

شاطر بی خبر از حال پسر نگاهی به دخترش کرد. لذتش باید به اوج می رسید. بازی خوبی را با این دو بچه آغاز کرده بود. بی مقدمه بی هیچ توضیحی رو کرد به دختر و پرسید: گیزیم این پسر تو رو می خواد. دوست داری با این پسر عمه ات ازدواج کنی؟

دختر که نیمی از تنش آب شده بود با این سوال بی مقدمه تمام تنش آب شد. دوست داشت زمین دهن باز می کرد و او را می بلعید و هیچ اثری از او باقی نمی ماند. دوست داشت دختری مثل او در این جهان اصلا نبود. سرش داغ شده بود و دانه های درشت عرق را روی ستون فقراتش حس می کرد. کاش مامان بود. کاش لااقل آبجی بود.

سرش را بیشتر پایین انداخت تا آن حجم بی تابی را کسی نفهمد. زهی خیال باطل که شاطر لذت می برد از اینهمه حیا که حیا نبود و شاطر نمی فهمید این حیا نیست. شاطر چیز زیادی از زن بودن نمی فهمید. از نظر او زنان خیلی نمی فهمیدند و عقلشان ناقص بود. زن خوب باید رام باشد، خوب کار کند و در خدمت شوهرش باشد. برای زن بودن همین کافی است.

شاطر با غرور از تربیت دختری اینچنین که جرات سر بالا کردن ندارد چای را برداشت. نگاهی به دختر مچاله شده خود کرد، شبیه نگاهی که یک کشاورز به محصول خود می کند، یا یک کفاش به کفشی که ساخته و چای را هورت کشید.

طعم غروری که در جانش پایین می رفت در همان قلوپ اول چای، تبدیل به زهر ماری شد و آن را بی معطلی به بیرون تف کرد. صورتش قرمز شد و چشمهایش را دراند.  به سمت دختر بخت برگشته خیز برداشت و خواست فحشی جانانه نثار کند که ناگهان به خودش آمد و مکث کرد. به خودش نهیب زد. شاطر خودش را با تجربه می دانست. نباید خود را از تک و تا بیندازد. مردان این طایفه نسل اندر نسل باید درست و عاقلانه رفتار می کردند. باز سوار اسب غرور و ابهت خود شد. کلاه شاپویش را روی سرش جابجا کرد. کمرش را صاف کرد و دستش را روی یک پای تاشده اش انداخت. بسان کدخدایی که باید تصمیم مهمی بگیرد!

شاطر نگاهی سرشار از قدرت بابت داشتن دختری که خواهر زاده اش اینهمه عاشقش بود، به پسر انداخت. اوج لذت در نا امید کردن یک آدم. در شکستن غرور جوانی که فامیلش بود. از گوشت و پوستش. پسری که درس خوانده بود و دیپلم گرفته بود و در ارتش خدمت می کرد. پسری که از خجالت جرات سر بالا کردن نداشت. طعم نشان دادن قدرت به خواهری که پز پسرش را به او میداد آنچنان شیرین بود که سرنوشت دخترش چندان اهمیتی نداشت که اگر داشت باید حرف میزد باید می پرسید باید منتظر پاسخ دخترش می ماند. خنده ای نیش دار گوشه لب شاطر پدیدار شد. خود را شبیه به پدری مهربان که خیر و صلاح دخترش را می خواهد کرد و به پسر گفت: اوقلان دیدی که دختره تو را نمی خواد. اگر دختره تو را می خواست چایی شور برایت نمی آورد. پاشو برو. ما دختر به تو نمی دهیم.

پسر مرد. همان لحظه مرد. نفسش رفت و دیگر برنگشت. با همان قلوپ چایی که خورد نیمه جان شد و با این حرف دایی کاملا بی جان شد. جسدی بی روح بود که بی هیچ کلامی بی هیچ اعتراضی بی هیچ نشانه ای از امید از جا بلند شد. وزنش برای پاهایش زیادی بود. زانوانش به وضوح می لرزید. دست داد و از خانه بیرون رفت. بغضی گلویش را فشار می داد که به او اجازه نمی داد حتی بپرسد چرا؟ قدم بیرون گذاشت و خواست تا آخر دنیا پیاده برود و برود تا به تهش برسد. در ذهنش فقط یک تصویر بود...پسر مغازه دار و دختر دایی زیبایش! چقدر از پسر مغازه دار متنفر بود. زن دایی راست می گفت. او مرا نمی خواهد...

دختر باز جلوی آینه رفت. به خودش شک کرد. به قیافه اش. به نحوه چادر سر کردنش. هنوز داشت ایرادهای صورتش را می شمرد که ناگهان فهمید چه اتفاقی افتاده. به سراغ کتری رفت. آب برنجی که در آن ریخته بود را فراموش کرده بود خالی کند و با همان چای درست کرده بود. آخ که آبرویش رفته بود. پسر عمه درباره اش چه فکری کرده؟ به لیست بلند بالای همه آن بی اعتماد به نفسی ها، بی عرضگی هم اضافه شد. روی سکوی آشپزخانه نشست. گریه اش گرفت. کاش مادر بود. کاش لااقل آبجی بود...

غم عالم در دلش نشست. عمه حتما دیگر مرا نمی خواهد. وقتی پسرش تعریف کند که این دختر حتی چای هم بلد نیست درست کند معلوم است که از داشتن عروس زشت و بی عرضه ای مثل من پشیمان می شود.

 صداها در سرش مثل پتکی بی امان می کوبیدند و هیچ نیرویی برای متوقف کردن آن در وجودش نبود: نکند کسی مرا نگیرد. نکند آقا جان از شوهر دادنم نا امید شود...وای بوی بد دخترها وقتی سنشان بالا می رود... همه اینها به کنار، خواندن مجله های جدید... یاد گرفتن قلاب بافی، خیاطی.... رفتن به خانه دایی جانم.

همه آزادی ها و رویاهای دختر به خاطر عروسی با پسر عمه  در کسری از ثانیه از بغل دختر فرار کردند و رفتند.

فضای سیاه و تنگ خانه برایش سیاه تر و تنگتر شد. کاش می مرد. کاش همان موقع که مادرش او را زایید می مرد. کاش هیچ وقت بزرگ نمی شد. کاش زشت نبود. کاش دایی جانش او را با خود برده بود. کاش مادرش کمی به فکرش بود. کاش این موهای بلند لعنتی را کسی بود شانه میزد. کاش کسی بود که همه دلتنگی ها همه حرفهای نگفته اش را با او تقسیم می کرد. کاش اجازه داشت برای چند دقیقه پیش زهرا می رفت.

پسرعمه رفت و یک دنیا دل شکستگی ماند برای دختر. بی خبر از آنکه آبجی برای شوهر دادنش نقشه ها دارد...

این داستان ادامه دارد...

 

نویسنده: اکرم رمضانی نژاد

تابستان ۹۹

مشاوره و پشتیبانی